وي آنقدر نبود كه من بودم
در شعري كه خيالاتم پر در آوردند
از تمام پرندگان روي سيم
24 ساعت … بيش تر رنج كشيدم
حالا حالاها چهچه سر ندهيد !
شش روز پدرم در راهبند سنگتراشان ماند
و در روز هفتم
هفتاد من مثنوي كم آورديم
وي عذاب تازه اي بود كه
به اندازه ي يك ويرگول ،
گولم زد و
نمك لبهاش را يك گوشه ي اتاق ريخت
و من …
2500 سال پاي پنجره ايستادم كه
يك هوا ، قدم بلند شد
و در ادامه ي همين شعر
با نوك زبان ، لبهام را ليسيدم و
تخت هاي بيمارستان تمام شد

حالا ملاقات من خرج دارد عزيزم
لااقل دستي
دستمالي

لینک