3 شعر   

 

1

همایش

 

به انگشتم نگاه نکنید؛

دارم حرف می زنم

این صندلی مال تو نیست!

در یک عصر تاریک

چهارپایه بزنی وسط جمع

من به جهان اخطار می دهم

روی این صندلی قرضی

مرا جدی نگیرید

و حرف هایی که...

که دیگر کلیشه شده اند

󻂪

امیر کبیر هم که باشی

با چند دلیل مخالفم!...

1- با نوک انگشت

از گوشه ی بینی بار بر می داری

برق شهر قطع می شود

2- زیب شلوارت را بالا می کشی

بازار تعطیل است

3- تلویزیون؛

سریال پسر شجاع را پخش می کند

پشیز پشیز تحریم و...

قشر آسیب پذیر... چه سر پنجه ای دارد

وقتی نماینده ی چشم سیاه ملت

از نگهداری یک جفت کفش عاجز است

ایران عزیز؛ چگونه مُلک مشاعی نباشد

󻂪

حالا پول ما بدَرک

از دلِ این نمایش ها

کورش کبیر در نمی آید!!!...

 

 

 

 

3

همه جا

 

انگار

ما به روشنی رسیدیم

و در نور

دست و پای مان را گم کردیم

تاریک بود آن روزها

مثل امروز سیاه که آسمان

در انحصار شعبده بازان

کبوتر مرده از کلاه در می آورد

انگار

انگار

انگار

تمام شهر مرده اند

و از درون روشنی

لکه های سیاه

سایه های رخوت انگیز

دوباره بلند شده اند

و ما در روشنای آفتاب

دنبال چراغ می گشتیم

همه جا تاریک بود

همه جا تاریک است

همه جا...

در روشنی فرو رفته ایم

انگار

 

 

 

3

بوی نفت

 

یک روز

مشتم هوا را درید و...

2500 تکه ابر

توی دست و بالم آب شدند

نهر کوچکی که

پشت خانه راه افتاد

دیروز به دریا رسید و افسانه...

هزار و یک شبم را

به همیشگی دیب و جادو بسته اند

ولم کنید؛

ولم کنید بی مصرف ها

بوی نفت خفقان آور است

پـیــــفـ....

 

 

 

لینک