شعر تویل 9
خالی شهر از هیاهو لبریز فنجان غرضی قطرات نارنج ریخت سر و کله ام پای درخت ناگهان رودخانه بالا آمد
آسمون جُل بود پای جالیز یکی احتمالا مترسک کنار رودخانه خیس افتادم داخل قاب بارانی پوشید عینهو عن من ترم
از 7 هزار سالگی ساعت مچی ام شش روزه گذشتم روز هفتم راه مالرو در حاشیه ی جنگل جاودانگی بار الاغ
سنگ آهکی تخت تراشه ی نقره ای نمره 4 چهارده دهنه ی لوله کشی روی خطوط فرضی زن کولی دود شد
غول بطری جلد کتاب روی مبل ... براحتی نشستم از جادو سنگم آهنم بزرگوار بُز آوردم رمه ی انسانی بیرون کتاب
داغ الواتی پشت اسب مسابقه مشتری دسته ی دوم از جنس آدم خیک آدمیزاد پودر سرگین دماغ سوز شرمنده ی حضور
خمیره ی خوشی بپام گرفت خاکستر پیشانی تُو جلد خیامی از تنم ریخت عرق اجباری بده صُراحی می در دستم
| لینک |


