صندلي ات را كنار گذاشتم
هنوز … بوي خالي حضور    
حس مي شود
عادت نكرده ام ماهانه      سراغت بيايم
و راه يك هفته را
با خودم كجا بياورم كه 
منيژه رزاقي
رازقي هاي توي گلدان را برداشت و
چند شاخه ياس  روي ميز چيد
اولش ، بزار شاخ در بياورم !
وسط متني كه سر تمام شدن ندارد
حيفم مي آيد الاغ سواري نكنيم
پول بليت يك دور با من
لطفا افسار شو نگهدار !
دومش ، يعني خودتي ! …
يكپارچه آقا شدن بد است مگر
پشت تربيون سينه چاك نمي دهم كه
كيف دستي ام پر باشد از شعر
در ثاني ، ديگر حواسم را جمع مي كنم
بعد از اين ها …
سالاد ماكاروني به مزاجم سازگار نيست !
سهيلا نتاج مي گويد : “ معده ام سنتي است ”
لابد پاي درخت نشسته بودم كه
گنجشك هاي روي تخم حالي ام كردند
من در قفس بزرگ شده ام
و ميلي به هواي بيرون از طبيعت ندارم
براي چندمين بار خواهش مي كنم : “ ساندويچ را گاز بزنيد ! ”
سومش ، پيشاني لندرور سفيد است و
پيام پيكري ترمز ندارد از شما بريده باشد
سوگلي هاي تریبون      دق نكنيد !!
بخدا از جماعت شاعرنما
كه تاقچه بالاي سرشان است      بي زارم
تازه ،
ببين ! فاطمه ي حيدري چقدر راحت است
آسمان چهارمين عنصري است كه
بپاش افتاده …
خداوندا ، داريوش تربتي را از گزند اجانب مصون بدار !
و مشكل تئوريك مازيار عارفاني را ( بزودي زود ) بر طرف نما !
آمين …
خداوندا ، …
احتمالا اين پارچه در قواره ي ايشان نيست كه
براي پنجمين بار برش مي خورد
سپيده دوستدار همه است  
حتا تو ،
تو كه يك سه شنبه تمام  مي شوي
جواد اكبري از اولش تمام تر است
حالا براي جمع كردن لحظه ها فرقون بياوريد
سيد قربان بخشيان
يك لحظه كنار سبيلم بزرگ شد
و من بزرگي ام را از سيكنه خانم بيگناه دارم كه
از تمام زن هاي جهان بزرگ ترست
خانم ، خنده هايت شوم است
در حاشيه ي ورق هاي تايپ شده ، نوشته ام :
شاعران فرضي چقدر عرق بريزند
صندلي هاي پارك جاي لبريخته هاست
الزاما ، من در اين پارتي بي تقصيرم
و دختراني كه محدثه ي غفاري را دوره كرده اند
احتمال دارد فردا باراني بپوشم
و حتما چترم را زير باران جمع كنم
برادران مرتضوي هم كه هميشه در فورد مردند
واقعا گندشو در آوردند
رامين عظيمي چقدر سر و كله بزند !
اتوبان ساري از قائم شهر برمي گردد
نه ! من تصادفي به شما برخوردم
براي روزهايي كه در راهند
دوستان اجازه مي دهيد اين شعر ته بگيرد
چيدن صندلي دور اين ميز ، يعني …
سه شنبه ها را عشق است


لینک