پيش تو دستم پر است
از ميوه ي جنگلي كه
بابا شمل ها دوره اش كرده اند
و دستمالي كه گره ها را جمع بسته
گردو هاي توي دستم
دزدانه سر خورده اند و سر خود شكسته اند و …
اصلن در اين بازي كه برنده زور مي زند
لااقل چند پاپاسي گيرش بيايد
سهم من فراموش شده است
و خودم احتمالا …
هيچوقت به روزهاي ابري اعتراض نكرده ام
و هرگز …
من كه بهانه ي تو را نگرفته ام
آنقدر از گره ي دستمال كم شده كه
بابا شمل ها دور شده اند
و من …
لابد نمي دانستم پيش تو دستم پر است
از تمام راه هايي كه رفته ايم و
سر اين ايستگاه پياده شده ايم
آخر چگونه مي شود از اين جنگل خارج شد
و بدون دامن دامن ميوه
در چهارشنبه بازار
حق شهرداري را پس انداز كرد
و شب هاي جمعه فاتحه خواند !
| لینک |
“ يك فنجان داغ ”
… و من
انكار نمي كنم حواسم پرت شد
بگذار بخاطر بياورم !
انگشتم روي شقيقه از فكر تو پر شده است
و تو
با من بودي يا نبودي ؟!
روزي كه قرار بود آفتابي باشد
از كوچه هاي تنگ و تاريك شهر بيرون نيامديم
شايد هم آمديم و رفتيم تا …
تا كجاي راه همراهم خاموش بود و
و من
در دسترس تمام ايستگاه هاي زير زميني
انكار نمي كنم يك فنجان داغ
روي ميز به تنهايي ام اضافه شد
مي خواستم سر صحبت را
باز كنم كه باز …
داغ تو نمي گذارد حواسم جمع باشد !
انگشتم روي شقيقه ( چند لحظه )
فكرم را جمع بست
و من هنوز چقدر فكر نمي كنم !
حالا ديگر به گرماي فنجان علاقه مند شده ام
و به تو
به ميز نزديك شدم و دو زانو روي صندلي نشستم
حواسم را ششدانگ ـ تابلو ـ به ديوار كرده ام
بگذار بخاطر بياورم !
تو بودي يا نبودي كه
يك فنجان داغ ديگر سفارش دادم و
انكار نمي كنم حواسم پرت شد
اول تو …
| لینک |
آمدم !
آسمان را بريزم توي قوطي رنگ
پاي گل سرخي سينه به سينه
خورديم به ديوار
اول كوچه بيرون آمد صداي در همسايه دوم بعد من و تو
بعبارتي سوم شديم ، هورا …
ستاره را پاي در كاشته ام
برويم !
شرح اين ماجرا تا به كي …
….
حالا پس از سال ها
نرده هاي اين خيابان عوض شده اند
آدم ها تا آوريل آينده
خودمانيم
من و تو … هنوز هم خودمانيم
و فيگور اين مجسمه به فردوسي طعنه مي زند
دوست داري كه باشي نباشي
ستاره را اينجا بگذاريد !
تا بعد …
…
روزنامه روي ميز عصرانه
ـ عصرتان بخير ـ
اين خيابان ورودش ممنوع است !
كنکوري ها جانب سوال را گرفتند سوالات ريختند
يك طبقه بالاتر از سپتامر
در اين تابلو خودم را كشيدم عينهو عصر ويكتوريايي
آناهيتا لازم نكرده لباس در بياوريد !
ستاره مال شماست برداريد !
…
انگار همين ميدان را انقلاب كرديم يا …
دست هايي كه بلندند بلندند
بشوريد !
ميدان هاي فرعي شورش را در آوردند
هفتاد خوان ديگر تا ديوانخانه …
خلاف نكردم پشت سرتان نماز بخوانم !
خواندم !
و اشهدان …
( لطفا پس از شنيدن بوق … پيام … بگذاريد ! )
به جهنم كه نيستي پيغمبر امت !
اين روز ها كه آسمان شعر ابري است
بي ستاره هم مي شود شعر گفت :
قبل از سياهي رنگ مان كردند اينطور
با ورد و جادو سنگ مان كردند اينطور
…
لطفا خودتان را عوض كنيد آقا !
شناسنامه ام عوضي نيست
| لینک |
دوست داري پاشم اين ريختي
تا نصفه هاي ديوار گل بگيرم تمام قد
شايد دو سانتي كم دارم روي انگشتان پا بلند ترم
به علاوه « هفت پيچ » تا تو بيايي
پيچيدم دور خودم
شخص اول داستان تكرار كرد : باز شو باز …
دستم باز است ببندم !
اين چراغ اگر را بدهد
ديو از افسانه بيرون مي آيد
سلام ارباب ! …
سر هر بطري را كه برداري
براي هميشه آغوشم باز است
با دست هايي كه مال خودم نيست
آرزو كن !
آنتن همراه تان حساس هم نباشد در دسترسم
( آرزو برگشت ، صفحه ي 71 ده ـ شهري كه يك ساعت عقب افتاده داشت ، روي برجي كه اغلب روي پا ايستاده بود ، عقب لحظه اي كه حالا خاطره شد ، مكثي كرد . و بعد … ) و بعد … دنبال تو مي گشتم عكست توي تاريك خانه چند در چند …
در اين كارد جالب تري انگار
نشد آقا ! …
دارم توي نقش خودم خفه مي شوم
خيطم نكنيد !
چيزي نمانده خودم را تف كنم كف خيابان تف …
يعني كه دورم خط بكشيد ! آره همينطور ……..
فقط جهت اطلاع عابرين عزيز مي گويم
لطفا زير پول خرد دفن ام نكنيد !
خواب هاي جنوبي سياه است
قبول نداريد ؟!
اول جوان بودم بعد…
مثلا : خودم شدم اين ريختي كه …
خودم ام
دستم سمت نقاط برجسته تنت به حالت سينه خيز
از من نپرس آيا مي شود دست زد و
نلرزيد !
تمام سرخي اش لرزان در بغل ام جسته ـ برجسته
شايد خواننده ي شرقي استحاله نشد
« كافكا » پرت شد توي چاهي كه خودش كند
حالا از كجا بياورم شيلنگي كه به لوله هاي نفت بخورد ؟!
ماشين روي چهار چرخ تمام مي كند
يا …
راننده جاده را كنار زد
دو ليتري بالا آوردم
زير آفتاب داغ نكردم پشت دستم / مرد
نمي دانستم !
نمي دانستم از « سنت » بايد بگذرم !
گذشتم !
روي حافظه ي شما ايستاده ام
راه بروم ؟
روي موج چند دبليو …
از دايره ي بالا در آمده ام
اين ورقه را امتحان كردم
در كلاسي كه همه بيست اند ، تخته ي سياه از 20 بيش تر نمي داند !
از چنگ چنگيزي بلند شد تاتاري ديگر
21 آورد !
بايد تمام آس ها را پاس زد
در عصري كه معلم از شاگردش نمره مي گيرد
صفرت را باز ببندم ؟
( خاطره برگشت صفحه ي 34 شخص اول داستان خودش را تعريف كرد . پدرم در صفحه ي اول مرد . مولف مسئوليت پرورش مرا بعهده گرفت . از شالي زار هاي دور به محدوده ي ده ـ شهري آمدم به زني رمانتيك بر خوردم به نام خاطره … در صفحات بعد احتياج داشتم مولف خاطره را بياورد نزديك تر … )
از اين هم نزديك تر …
هميشه اين طور نيست ، كه هست !
بيش تر اين قبيله جادو به دم اسب
بستن ام
هر چه قرار بود بريزد
ريخت
ريختم توي صفحه ي 55 كه راوي روي پا بندك زد
كلمات درام
درام دام درام …
رقصيدند بر سطح سپيد داستان
اصلن حلقه اي كه به انگشت خاطره بيايد بازار ندارد
هر چند گل گلي هاي پيراهنت
سياه تر از شب هاي بي ستاره است
حالا تو دوست داري پاشم اين ريختي
تا آخر داستان
نه !
نه ! رد شد روستايي با مشخصات زير …
چاق تركه اي ، سر پائين
دماغش را بالا كشيد
فين …
فين كن توي دستمال كاغذي
فين ن ن …
سرما از هر طرف توي تنم چائيد / ـ آ ...
« آي حمومي لنگ حمامت كجاست … »
پيش پاي حوض
از پشت خنجري بلند شدم كه
پائين آمد
آخرين حرفت را دست آرزو بسپار ! …
سپردم !
از حد تجاوز سرخ تر …
دستم با خون آشناست برادر
« بايد تيغ تيزتري برداشت »
تا “ قرمزي هاي سيب ” نريزد !
بله ارباب ! …
متاسفانه خاطره تا ته كتاب ريخت
روي ميز …
| لینک |


