اينطرفها … ( به: جواد اكبري )   

من يك اتفاق ساده ام ، اندازه ي سايه اي كه افتاد كف زمين … بالا آمدم ، دستي دنبالم گشت . سايه ام ـ سطح يك ارتفاع بود و … من نبودم كه حاضر باشم .
جاده معطل ايستاد و اتوبوس پاي فلش ايستگاه شانزدهم . و من در پاركينگ خصوصي سرگرم سرويس سر پايي . دست و بالم روغني ، وجودم سياست …
ـ : بقول جواد اكبري ، از اينطرفها … ـ يعني آقايان ؛ بدون بيل و گلنك ـ حداقل ـ اينطرفها … براي كسي چاله نكنيد !
شهرداري ؛ روكش نرم و سبك و نازي روي چاله چوله ها كشيد و … و كارگران ، پاپي اسفالت شدن برهنه گي شهر كه …
حواسم بود ساندويچ را طوري گاز بزنم كه قيمت گوجه پايين نريزد ! ( اگه وز وز پشه ها بزاره ! ) روي همين نيمكت يادگاري مي نويسم !
سقف اتاق انتظار بالا بود و منشي دكتر … عاشق لاس تلفني ؛ (نه ، صداي تو قشنگ تره ! ) امروز ، بازار بورس سقوط كرده ، و سهم من … ( من كم تر از هيچ كس نيستم ! ) و من تمام شد و دكتر در آمد ! …
و من چهره ي متورم شهر را لاي درز در و ديوارها نقاشي كرده ام ! ببينيد ! هنوزم سياست ؟! …
از اين كرم ـ روزي ـ دو سه بار به صورتم مي مالم . لابد لك بر نداشتم كه رنگ از رويم پريد !!! و …
قتل داشت از روي دست انداز مي پريد ! و من اينطرف اتفاق ( كه جواد اكبري نبود ! ) ايستاده بودم ، ـ سر به هوا !!…
(تصادفي به قاتل حال دادم ) قورومدنك … ـ بقول جواد اكبري ، از اينطرفها …
دو تا اسحله روي شقيقه ام هارت و پورت كردند . (بجان شما …) قطرات باران از شرم آب شدند ! ( توي ناودان )
ـ براي جلو افتادن وقت است ! عجله نكنيد ! من هم در حال چكيدنم !…
مرتضي ـ رو ب رو ـ بود كه زير فلش ايستگاه شانزدهم گندش در آمد و … و يك نفر كه دوربين بود (( دو تا چشم سياه )) را قرض گرفت !!
من بودم و هيچ … من بودم و هيچ … من بودم و هيچ …
من بودم و خودم … من بودم و …
جنازه ام كه جمع شد ، نفس راحتي كشيدم ، كه هرگز توي خواب سراغم نيامده اين دست احولات . 
اول انگشت روي سنگ مزار گذاشتم ، و بعد  … تازه ، فاتحه زير لبم بود كه مرده ها به من حمله ور شدند .
از اين خرما بخوريد ! (لطفن)
خوردم ، …
اندازه ي خودم را مي دانم . اگر مرده ها بدانند ! تازه وارد را پس نمي زنند ! ( سلام اهل قبور … )
سلام اهل قبور … لابد من مرده ام كه شب ها شعر مي نويسم !
اندازه ي يك قد ، براي هوا خوري از قبر در آمدم ، همه جا عوض شده بود . آدم ها عوضي تر …


لینک
   به دوستان تنکابنی   

از قونيه بازگشتم
من معمولا خود شمس تبريزم
احتمالا اهل تبريز ، ميانه ، مشكين شهر ، …
در مشتم ، برف اردبيل نشسته است ـ يك گلوله ـ
بچه هاي اروميه خوب وراندازم كنيد ( هر جور كه عشقتون مي كشه ) من هستم !
با اينهمه باغ ، بهار ، درختان سيب و هلو
سر از چاه هاي جنوب در آوردم
دست دوستان آباداني ام ، روي پل اهواز نمك گير شد
با اينهمه چاه هاي نفت
هر وقت كه تشنه ام به ملاقاتم بياييد !
و يك شاخه نخل كوت عبدا … پاي تختم بكاريد !
سرشب بود كه مال خرها كمپ B  را اشغال كردند
ماهشهر ، ـ يك لنگه ـ احتياجات روشن كم دارد
رياضياتم ضعيف است نمي توانم جمع ببندم چند تا 18 چرخ مي شود يك بندر
حالا حالاها نمي خواهم به بندر عباس برسيم
يادم نيست اسكله ي چندم بود كه در 50 قدمي ام خودكشي كرد
“ نعش اين شهيد عزيز  … روي دست مانده است” ( فراموش نشود ! )
و بيابان هاي اطراف دزفول ـ زير پا ـ از ريشه سوختند ! ( به گمانم پابرهنه بودند ! ) 
{ چطوره يك كله برگرديم كاشون ؟! }
اتوبوس با ديدن كرمان تا ته اش را خواند !
بقول سهراب ؛ در يزد يك الاغ ديدم بارش … باقلواست ( نقل به مضمون )
سير بخوريد تا تكميل شدن اين پروژه ، … ـ سير شويد از دستم ـ
اتفاقا سيرسيرك توي سيرجان توپق نمي زند ( لاي درز ديوارها )
پخ … { روي اين سطر را كاملا خط بكشيد }
همشهري ، هر طوري كه لبت غنچه بدهد ، من هستم !
من اساسا پسران شمالي را دوست دارم
و دختران خزر را كه مادر تنهايي منند
“ وجه ها ، دايي زن بقچه ر خار دوندين
منه ور هنيشين … لس لس بخندين ”
با من لج نكنيد لهجه ام مختلط است
آنقدر نگوييد (( به رو به مير ))
كمي هم كردي بلدم  روله ، ـ كرمانشاني ـ
به رو او لا …
فقط هنگام ريزش برگ درختان خرم آبادي ام
( په لنگ شي … )
شما سواد خواندن نداريد كه قبرم سنگ شود
درس خوان هاي ملامجدين فاتحه ام را خوانده اند !
me?  pardon
لابد ، من مرده ام    دليل نمي خواهد    بياورم
حتما نبايد مقبره ام در قونيه سيخكي بايستد
عثماني ها بيخود پاپي من شده اند كه هر چقدر بالا بياورم
در بلخ و نيشابور تخم زعفران بالا نمي آيد
اخوان يك گوشه ي تقويم نشست و به خیام گير داد كه
كباب شانديز با آب انگور خوش است
سر دوشاهي صنار چونه نزنيد ! آنقدر …
فقط در تهران كباب داغ با نان گرم سرو مي شود
و كلمات قزويني ها داغ تر ، روي سيخ …
( نون به نرخ روزخور ! )
با اين كه اصفهان مركز گز جهان است
هيچ وقت نخواستم نصف دنيا را تعارف تان كنم
احتمالا موقع برگشت ؛ قم … يك نيش ترمز لازم دارد تا …
تا دست و بالم پر باشد از سوغات موغات
دوست عزيز ؛ از الفاظ و عبارات بد و زشت و ركيك استفاده نكنيد !
يك شب در لاهيجان پير زني به خوابم آمد و مودبانه پرسيد :
“ پوسر جان ؛ ـ مه بله بله ته خله خله دننه ـ ”
از ترس چمدانم ( براي بسته شدن ) شكم آورد
و خيابان هاي شهر روي هم افتادند
لابد ، توي فومن بود كه از مغازه دار پرسيدم : آقا ؛ تلفنخانه كجاست ؟
يكي از خواهرانم از رشت زنگ زده كه
دكترها قرار است دخترم ، يعني خواهر زاده ات را بياندازند !
پاي تلفن زبانم بند آمد ، پيش تلفنچي يخ شدم ـ يك گلوله ـ
24 ساعت كه گذشت تازه فهميدم
اصلن من خواهر ندارم كه تخم انداخته باشد ! ( حالا بفرماييد خواهر زاده ام كجاست ؟! )
بايد يقه ي اين انزلي چي ها را گرفت 
و پرده ي پنجره اي را كشيد كه گيرم آستارا يخبندان است
شايد شما ندانيد ! آن وقت ها … حتا بوعلي قبل از دخول به همدان ، پوست الاغ را كند … تعجب نكنيد !!… ( اين يك رسم قديمي است ) وگرنه بوعلي با الاغ نعلبندان شوخي نداشت كه … 
قيافه ي حسن باربر آنقدر عبوس نبايد باشد !
اين پالتو ، از پوست تن آدم پلاسيده تر است
يك خياط توسرگاني سوزن دوزش كرد كه
اندازه ي انگشت شصت يك بروجردي گشاد است
دوست عزيز توي اين سرما ، بلوز دوخت مشهد كپك مي بندد
چه برسد به جنس چيني كه از ته … تنگ و تيريش است
تازه ، شپش هاي مهدي آباد كركره ي تاناگورا را روغن سوز كردند 
ولي شما ـ كنار بخاري ، يا پاي همين شومينه قاتي نكنيد !
يك استكان چاي كلاچاي مي ارزد به بخار سماور باقر
حالا نمي دانم من معمولا خود شمس تبريزم يا رجب بذرافشان
كه دوست دارد سوار تاكسي تلفني شود و برگ سبز رو كند
بقيه با خودتان …


لینک